یک سال گُذشت...
باز من، باز تو
وعده یِ دیدارمان بیستُ سه یِ آبان
در روزِ میلادِ بهاری ات به فصلِ خزان...
باز من، باز تو...
بی ما، اما همدل
باز هم، باز هم...
یک سال گُذشت...
این من، این تو
آیا این مائیم؟
این ما،
این ما،
این مایِ سالِ پیش؟
من، همانم که بیستُ سه یِ آبانِ سالِ پیش بوده ام؟
تو، همانی که بیستُ سه یِ آبانِ سالِ پیش بوده ای؟
نه،
روزگار می رود...
به کُجا، نا کُجا!
روزگار می برد
ما را با خودش!
پی نوشت: تولدت مُبارک!
باور
این هم از عید ما ...
سبزه رُ باور ندارم، دنیامون رنگِ خزونه
روی قله یِ ترانه جُغدِ که آواز می خونه
ماهیُ ببین که بازم کُنج تُنگ داره می پوسه
رو سرش حس می شه هر دم لحظه ی هجومِ کوسه
سینِ سفره های امسال سین تلخِ یه سکوتِ
ساعت پیر رو سفره، خیلی وقته تو رُ کودِ
آینه رُ باور ندارم وقتی روش لکه یِ خونه
وقتی که سایه یی مسموم همیشه مهمونِ اونه
باغچه رُ ببین که بازم پُره از پرپر برگه
نگاه کن رو سرِ دنیا سایه ی سیاهِ مرگه
سینِ سفره های امسال سین تلخِ یه سکوتِ
ساعت پیر رو سفره، خیلی وقته تو رُ کودِ<
آینه
بعضی وقت ها از نگاه کردن
به آینه می ترسم !
بارون به شیشه تلنگُر می زنه
رویِ شیشه سایه یِ عکسِ منه
چشام یه لحظه می افتن به خودم
بغضِ تلخِ من دوباره می شکنه
می بینم منِ غریبِ خودمُ
توی آینه که دارهِ جون می کنه
کسی پا به پای من نیست توی شب
باید با دنیا بجنگم یه تنه
گُم می شم تویِ سکوتِ آینه
با نگاهِ تلخُ سردم می شکنم
این کیه خیره شده به چشمِ من
انگاری غریبه نیست خودِ منم
پُشت شیشه سایه یِ جُغدِ سیاس
زیر سایه ش عنکبوت تار می تنه
توی تاریکی شب گُمه شده باز
اون شبیهِ مردمِ عصرِ منه
گُم می شم تویِ سکوتِ آینه
با نگاهِ تلخُ سردم می شکنم
این کیه خیره شده به چشمِ من
انگاری غریبه نیست خودِ منم<
اگه دستامُ بگیری
خیالِ دستانت رهایم نمی کند .
می شه دستامُ بگیری وقتی این ترانه خوابه
وقتی بغضِ تلخِ نشکن دوباره تویِ صدامه
می شه دستامُ بگیری وقتی گُم شدم تو رویا
وقتی که سایه ی مرگم روبرومه پا به پامه
اگه دستامُ بگیری می گذرم از کوچه ی خواب
گم می شم بازم دوباره توی اون چشمایِ بی تاب
کاشکی دستامُ بگیری وقتی که ترانه خسته س
وقتی تویِ ظلمت شب پرِ پروانه شکسته س
کاشکی دستامُ بگیری وقتی گم شدم تو آواز
جای دستایِ تو خالی مونده روی تنه ی ساز
اگه دستامُ بگیری می گذرم از کوچه ی خواب
گم می شم بازم دوباره توی اون چشمای بی تاب<
بسازیم زندگی را ؟
برای ساختن زندگی ای که دوست داری فرصت کم نیست فقط اراده می خواهد (وین دایر)
زندگی را دوست می دارم
هر کجا که باشم
حتی در زمستان، بدون سقف
حتی در تابستان، بدون آب
فقط اگر
آغوش تو در خیالم باشد زندگی هرجا و هر وقت برای من آسان است ...
می بینی ؟
نیمی از اراده ی زندگی ساختن من
در نزد تو دست و پا می زند ...
سئوال می کنم :
کی خشت اول زندگی دوست داشتنی مان را بگذاریم ؟
هنوز
از هنوز می ترسم،
چنان که از فردا، چنان که از ديروز
از هنوز می گريزم،
به سان اسبی در باد، به سان عشقی از ياد
از هنوز می پرسم،
که ديروزم به کجاها رفت ؟، که فردايم از کجا خواهد آمد ؟
از هنوز می شنوم،
...
در هنوز گم می شوم،
چنان که دشنه یی در خاک، چنان که مردی در گناه
در هنوز می میرم،
مث یک قطره در گندآب، مث یک نسیم در گرد باد
در هنوز
می روم
می میرم
چنان که انگار هرگز نبوده ام ...
چه تصویر غم انگیزی ست
و چه دردی بر چشمان پر نگاه من زخم می انگارد
چشمانت خسته شده از فشار رنج این همه ی بی عدلی
و نگاه من تا کدامین سو با تو چنین همگام است !
نکند سر رشته ی دردما یکی ست
نکند تو همان نیمه ی پنهان منی ؟
نگاهت به عشق معنا بخشید
نگاهت دل دیوانه را بُرد
نگاهت چه صادقانهُ سبز
سینه ی غمزده ی ما را آشفت
نگاهت پر از دلیل بودن
برای من خسته ترین شد
نگاهت زمزمه ی آوای آزادی
برای این پر بسته ترین شد
نگاهم کن
نگاهم کن
مرا با عشق آشنایم کن
نگاهم کن
نگاهم کن ...
...
نگاهت تجسم صادقانه ی عشق است
نگاه کن مرا .... نگاه کن .
تولدت مبارک
نازنین خواهر ...
با وضع آشفته ی این روزهای من این تنها کاری بود که توانستم انجام بدهمُ خودت نقص هایش را نادیده بگیرُ کمبودها را ببخش ... باز هم تولدت مبارک عزیز ...
وبلاگ های نازنین ناتا :
www.beresht.persianblog.ir وبلاگ من یک بازیگرم پیرامون تئاتر
: www.shokatt.blogfa.com وبلاگ نوشته هایم در این روزها (شعرُ نغمه های دلتنگی)
